ღ❤ღ اولین و آخرین عشقღ❤ღ  
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

  

 واسه آدم غرور با ارزش ترین چیزیه که داره حالا فکر کن اونی که غرورشو به خاطرت میشکنه چقدر دوستت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداوندا غرورم را شکستند

پل سبز عبورم را شکستند

چه بی رحمانه در پاییز غربت

دل سنگ صبورم را شکستند

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

 زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی:

زن عشق میورزد و کینه درو میکند...او میزاید وتو برایش نام انتخاب میکنی...او درد میکشد و تو نگرانی از اینکه بچه ات دختر باشد...او بی خوابی میکشد وتو خواب حوریان بهشتی را میبینی ...او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر؟؟؟؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  

 

همیشه مهم تو بودی ...
اگه غروری بود برای تو بود
اگه احساسی بود بازم برای تو بود
ومن قانع به یه نگاهت بودم
نگاهی که همیشه منو تو خودش میکشت...
یه حسی بهم می گفت باهات نمی مونه
واقعا راست گفت...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  برو که تو لایق قلب پاکم نیستی

تو برایم یک عشق واقعی نیستی

برایم همیشگی نیستی ، ماندنی نیستی

برو که دیگر دوستت ندارم ،

راستش را بخواهی دلم را به تنهایی هدیه داده ام

برو که دیگر برایم عزیزترین نیستی ،

قلب من بازیچه دست تو بود ، تو برایم هیچکس نیستی!

دیگر به وجودت هیچ نیازی ندارم ،

عشق را مقدستر از آن میدانم که تو را معشوق خودم بدانم

التماس نکن که جنس قلبم از سنگ شده ،

دلم برای آرامش و تنهایی تنگ شده.

برو که ارزش من بالاتر از تو است ،

تمام غصه های دلم از عذاب لحظه های با تو بودن است

فراموشم کن که من رفتنی هستم ،

در گوشه تنها و خلوت دلم ماندنی هستم

با من نمان که دیگر هیچ احساسی ندارم به تو ،

التماس نکن که دیگر هیچ علاقه ای ندارم به تو

برو که تو لایق قلب پاکم نیستی ، برو که تو برایم هیچکس نیستی  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  زمانی بود که در دلم نشستی ، با تمام وجود دلم را شکستی،

رفتی و آن روزها گذشت ، نه یادی کردی از من ، نه گرفتی سراغی از دل من ،

یادم می آید  لحظه رفتنت گفتی دیگر نه تو نه من!

نمیخواهم بازگردم به گذشته ، باز هم مثل گذشته تکرار میکنم که

گذشته ها گذشته اما شاخه ای که شکسته ، دیگر نشکفته....

دلی که شکسته دیگر به هیچ دلی ننشسته...

چه دلتنگی هایی کشیدم ، چه تلخی هایی چشیدم ،

هر چه میرفتم ، نمیرسیدم، هر چه نگاه میکردم ، نمیدیدم ...

قلبم به دنبال حس تازه بود ، بی احساسش کردی

و به دنبال آتشی دوباره بود ، خاکسترش کردی و دیگر امیدی درونش نبود...

با آن حالی که داشتم ، اگر در حال خودم نیز نبودم

باز هم میفهمیدم چه دردی در دل دارم...

با آن دل شکسته ، این من از زندگی خسته ،

در خواب هم قطره های اشک ،بی خیال چشمانم نمیشدند!

شبهایم روز نمیشد، هر کاری میکردم دلم آرام نمیشد ،

این دل خوش خیال هم بی خیال تو نمیشد!

به این خیال بود که شاید دوباره بیایی ، شاید خبری از آن بگیری...

پیدایت که نکردم هیچ ، خودم را هم گم کردم ،

بعد از آن خودم را در به در کوه و بیابان کردم...

نمیگویم به تو این رسمش نبود ، شاید رسم تو دلشکستن بود ،

نمیگویم که چرا رفتی ، شاید رفتنت پایان غم انگیز این قصه بود ،

نمیگویم که چرا به دروغ گفتی عاشقم هستی ،

شاید عشق از نگاه تو،به معنای بی وفایی بود!

نمیخواهم به گذشته بازگردم و چشمهایم را تر کنم ،

زیرا دوباره باید با یادت روزهایم را با غصه سر کنم.. 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

                                                 وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم

لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 امشب شب تنهاییست...

 

تنهایی من...

باران چشم هایم را بر تو تقدیم میکنم...

ای عشق پاک من...

امشب روح سرگردانم برای توست...

برای تنها نگاهت که آخرین نگاهت شد...

امشب شب جداییست...

ابر های سیاه مقابل نور تورا بر وجودم گرفتند...

مگر گناه من چه بود؟جز دوس داشتن تو...


حال دوریه تو تنها دلیل اشک هایم است...



نفهمیدی که من بی تو میمیرم...

نفهمیدی که من بی تو تنها ترینم...

نفهمیدی که دل بی تو داغونه...

نفهمیدی که من بی تو  دیونم...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  

گریه فقط کاره منه تو اشکاتو حروم نکن

به واژه ای نمیرسی اینجوری پرسو جو نکن

فاصله ها مال منن تو فاصله نگیر ازم

بمون که باورت بشه گریه نمیشه سیر ازم

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 هرگز نشد بیایی پیشم بگیری دستهای منو

بدونی من عاشقم گوش کنی حرفای منو

تو بی وفا بودی ولی اونکه برات میمرد منم

دوست دارم دوست دارم این کلام آخرم

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

 

 

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! 


شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! 

مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبينی

 

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

   

 ای که تو با چشمهای نازت ، دیوانه کردی قلبم را ،

نگاهی هم به قلب من بینداز

ای که تو با ناز نگاهت ، دیوانه کردی چشمانم را ،

حس کن هوای نفسهایم را ...

ای که تو با دستان گرمت ، به آتش کشیدی دستان سردم را ،

مرا  در میان خودت بگیر ، مرا بسپار به آغوشت ، رهایم کن در آغوشت،

از همه چیز خلاصم کن، بگذار لحظه ای رویایی شوم...

ای که تو دیوانه کرده ای دل عاشقم را ،

در این حال جنونم ، تویی تمام جانم ، قبله راز و نیازم ،

ای که تو با چشمهای نازت ،

مرا از آن حال به این هوای عاشقی برده ای

ای که بدون تو هیچم ، لحظه ای نباشی پوچم،

خالی از عشق و محبت ، خالی از وفا و عادت...

ای که بدون تو حتی برای خودم هم نمیتوانم زندگی کنم ،

منی که مدتهاست برای تو زندگی میکنم

ای که بدون تو نفس در سینه نیست ،

منی که مدتها به عشق تو نفس میکشم ....

ای که بدون تو زندگی برایم بی معناست ،

منی که از تو یاد گرفته ام رسم زندگی را....

دست خودم نیست حالم ، بدون تو بازی زندگی را میبازم ،

ای که تو هستی پلی عبور از دره ی بی وفایی ها...

رهایم نکن، مثل همیشه که مرا درک میکردی ،

احساسم کن ، مثل همیشه که دوستم داشتی ، عاشقم کن ،

مثل همیشه که بودی ، مرا تا پایان راه همراهی کن، که تنها نباشم ،

جدا از تو و با غمها نباشم ، خودم باشم و خودت ،

بوسه میزنم بر روی گونه هایت ،

خیالم راحت است ، قلبم با تو دیگر تنها نمیماند....  

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

 اگر نفسی در سینه است ، تو خودت میدانی برای تو نفس میکشم

برای تویی که تمام وجودم هستی ،

تویی که به خاطرت گذشتم از همه چیز ، بی تو جای من در اینجا نیست

تمام قلبم خلاصه میشود در عشق تو ،

تمام نگاهم فدا میشود در عمق چشمان تو ،

بی وفا نشده ام که روزی دل بکنم از دنیای عاشقانه تو

دنیایی که درونش آرامم ، تا تو باشی من نیز تنها با تو میمانم ،

تا با هم برسیم به آرزوهایمان، تا نشود حسرت رویاهایمان

اگر نفسی در سینه است ،

تو هستی که بودنت برایم زندگی دوباره است

در این لحظه و همه لحظه ها ، در اینجا و همه جا تو هستی در خاطرم ،

تا چشم بر روی هم گذاشتم فهمیدم که بدجور عاشقم!

چون در همان لحظه که چشمانم را بسته بودم باز هم تو را دیدم که میدرخشی برایم...

میشود از نگاهت احساس کرد که تو چقدر با وفایی ، قدر دلم را میدانی ،  

هیچگاه تنهایم نمیگذاری،

از این احساس بود که احساست کردم ، تو را دیدم و درکت کردم ،

تا اینکه دلم عاشقت شد ، دلم به لرزه افتاد و دنیا ، شاهد این عشق بی پایان شد....

من همه احساستم برای تو است ، ای با احساس من ،

همه وجودم مال تو است ، برای تو که تمام وجودم هستی ....

بیا تا همچنان برویم ، این راه مال من و تو است ،

بیا تا با هم بدویم تا برسیم به جایی که تنها من و تو باشیم ،

جایی که سکوت باشد و تنها صدای نفسهایمان ...

لحظه ای حس کن این رویای عاشقانه مان...

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است ، چشمانم غرق در اشکهایم شده ….

دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….

همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…

انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم…

این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….

دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….

فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….

دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟

در حسرت یک لحظه آرامشم ، دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…

تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی….

گرچه از همان روز اول میخواستمت ، گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ، اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟

سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ، دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ، این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ، هنوز هم دلت نیامده و خیالت ، خیال مرا پریشان کرده 

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 دلم تنگه صدای خنده هاته

اسیر پر کشیدن تو هواته

دلم تنگه نذار تنها بمونم

توی غربت به یاد تو بخونم

دلم تنگه عزیزم دوره چشمات

از اون دستا و اون هرم نفس هات

دلم تنگه نذار بی تو بمونم

که سرده کوچه من بی آشیونم

دلم تنگه نذار عشقم بمیره

جدایی یادتو از من بگیره

دلم تنگه گلم بی تو نفسهام

چه سنگین و چه سرده توی شبهام

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 نباید یه مو از سرت کم بشه!

حق نداری غصه بخوری، همیشه باید شاد باشی!

اجازه ناراحت شدن نداری!

باید خیلی مواظب خودت باشی


فهمیدی؟

حق مریض شدن هم نداری! باشه؟

چون من دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی
تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد
با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم، آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم
با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد
با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….
شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را
حالا میفهمم عشق چقدر زیباست….
حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست…
با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام
همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ….
از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم
تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم
با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ، تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس!
تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت
با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام….

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

   نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  اگه اون که کنارته ، تو رو بیشتر از من می خواد

اگه با همون راحتی ، اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد ، تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون ، از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

از همون روزای اول میدونستم نمی مونی

میدونستم نمیتونی عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول دل تو با دیگری بود

کاش همیشه پات بمونه اون که عشق بهتری بود

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  به سـلـامتــی اون رفــــيقی که مــــجازيـه
امـــــــــّــا . . .!!!
يـه جوری واســــت سنـگ صـــــبوره
که هیـــچ کـدوم از رفيــــقای واقـعـيت
بـه گَـــــــرد پاش نمـــــيرسـن!!!

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم

ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد

خوش به حال تو که خودت را راحت کردی

یک خط کشیدی تنها ، آن هم روی من . . .

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

                                                               میخواهمتــــــــــــــــــــ…

ولــــی…

دوری…

خیلی خیلی دور

نه دستم به دستانـــــــت میرسد

نه چشمانم به نگاهتــــــــــــــــــ

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

                                                            كاش مي فهميد

قهر ميكنم تا دستم را محكم تر بگيرد و بلندتر بگويد

"بمان"

نه اينكه شانه بالا بيندازد و آرام بگويد،

"هر طور راحتي"

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 در عجبم !!! راننده نيستم...

اما هركس به من ميرسد، مسافر است...

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 آرزوي من ماندن اوست... اما...

اما خدايا اگر آرزوي او رفتن من است،

آرزوي او را بر آورده كن !

من ديگر آرزويي ندارم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

                                                            به شوق ديدارت...

چه آب و جارويي

راه انداخته اند!

چشم ها و مژه هايم...

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

                                               به من مي گويد شاد بنويس،

نوشته هايت درد دارند.

و من بياد مردي مي افتم

كه با سازش

گوشه خيابان شاد ميزند !

اما با چشمان خيس...

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 وقتی یه آدم میگه

هیچکس منو دوست نداره ،

منظورش از هیچکس

یک نفر بیشتر نیست . . .

همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

                                                                    درسته که از هم دوریم

ولی من تورا در کنار خودم احساس میکنم

حتی نزدیکتر از آن دو عاشق

که در آغوش هم هستند

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 عشق اون لحظه ای هست که نمی دونی چیکار باید بکنی چی باید بگی و اصلا موندی معلق بین زمین و آسمون ...........

یهو محکم بگیرت بگه نترس من هستم ...

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

  

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟...

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟...

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشدبه دست

کودکی گستاخ و بازیگوش و او

یک ریز و پی درپی دم گرم خودش را

بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 چرا؟؟

تو مرا داري و من همه شب و روز

ارزويم همه خوشبختي توست

ماه من دل به غم دادن و از ياس

سخن راندن كار انهايي نيست كه خدا را دارند

ماه من غم و اندوه اگر هم

روزي مثل باران باريد يا دل شيشه اي ات

از لب پنجره عشق زمين خورد

و شكست با نگاهت به خدا چتر شادي

وا كن و بگو با دل خود

كه خدا هست خدا هست هنوز.

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونن.ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 اون که می گفت

جونش به جونت بنده

حالا داره

به گریه هات می خنده...

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

دلم همچو اسمان

پر از ابرهای بارانیست

ای کاش

دلم امشب بگرید

شاید که بغض عشق

در چشمانم بشکند ...

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 23 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 

 مایوس نشدم از رفتن تو           

دل من مثل یه دریاست

می بینی که هنوز سرپا موندم

امید توی چشام پیداست

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 23 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 


سرکلاس ادبیات  معلم گفت: فعل رفتن رو صرف کن؟

رفتم ... رفتی ... رفت ...

ساکت میشم و می خندم اما خنده ای تلخ ؟!

استاد داد می زنه : خوب بعد ؟

ادامه بده و من میگم : رفت ... رفت ... رفت ...

رفت و دلمو شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شادیم بمرد ... شور از دلم ببرد ...

رفت ... رفت ... رفت ... و من می خندم و میگم :

 


 

 

 

 

 

 

 

 

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

                     کارم از گریه گذشته بر آن می خندم 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 23 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

 ترسم از این است که منو تو یک شب

                                در آغوش غریبه بیقرار هم باشیم...

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 23 شهريور 1391برچسب:, توسط M-_-A |

                                                            شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد


رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را


در حالی که هــــمــــه میگویند :


خــوش به حـــالــَــش …


چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد.